تبليغاتX
خلوتگه عشاق



 

در سپيده دمي سرشار از تاريكي طلوع كردم .

از همان ابتداي روشنايي مي دانستم تاريكي سخت تري در انتظارم است .و روزي  غروب خواهم كرد و اينك زمان غروب من فرا رسيده .

من از همان روزهاي آغازين زندگي ياد گرفتم كه ما انسانها از طلوع متنفريم و هميشه دوست داريم خورشيد زندگيمان پشت  ابر بماند . و اينو بارها با اعمال خود ثابت كرده ايم .

وحال مي خواهم زمينه اي براي پرتوهايي از تنها خورشيد حيات فراهم كنم .

پس لاجرم من بعنوان يك تاريكي و مانعي براي روشنايي ،غروب مي كنم تا شايد هر چه زودتر شاهد طلوع جديدتري باشيم .

به اميد آن روز ............

                                                    اللهم عجل لوليك الفرج

 

 

خدايا از تو مي خواهم مرا بسوي نوري هدايت كني كه هرگز به خاموشي نگرايد .

 

از همه دوستان بخاطر شوخي هاي مسخره و نابجاي خود معذرت ميخوام ،اگه اذيتتون كردم ببخشيد واينو به حساب جهالتم بزاريد ........

 

راستي يكي از دوستام( آبنبات چوبي ) تصادف كرده ،برا سلامتيش دعا كنيد ...

 

                                           خدا حافظ .....

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط خراباتی



 

در گذرگاه زمان

 

در خیمه شب بازی دهر

 

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

 

عشق ها می میرند

 

رنگ ها ،رنگ دگر می گیرند

 

و فقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ

 

دست ناخورده بجا مي ماند

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط خراباتی