در سپيده دمي سرشار از تاريكي طلوع كردم .
از همان ابتداي روشنايي مي دانستم تاريكي سخت تري در انتظارم است .و روزي غروب خواهم كرد و اينك زمان غروب من فرا رسيده .
من از همان روزهاي آغازين زندگي ياد گرفتم كه ما انسانها از طلوع متنفريم و هميشه دوست داريم خورشيد زندگيمان پشت ابر بماند . و اينو بارها با اعمال خود ثابت كرده ايم .
وحال مي خواهم زمينه اي براي پرتوهايي از تنها خورشيد حيات فراهم كنم .
پس لاجرم من بعنوان يك تاريكي و مانعي براي روشنايي ،غروب مي كنم تا شايد هر چه زودتر شاهد طلوع جديدتري باشيم .
به اميد آن روز ............
اللهم عجل لوليك الفرج
خدايا از تو مي خواهم مرا بسوي نوري هدايت كني كه هرگز به خاموشي نگرايد .
از همه دوستان بخاطر شوخي هاي مسخره و نابجاي خود معذرت ميخوام ،اگه اذيتتون كردم ببخشيد واينو به حساب جهالتم بزاريد ........
راستي يكي از دوستام( آبنبات چوبي ) تصادف كرده ،برا سلامتيش دعا كنيد ...
خدا حافظ .....
در گذرگاه زمان
در خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها ،رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده بجا مي ماند


